اثری از نرگس صدری از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
*زن ساده*
پای چپش کمی کوتاه تر از پای راستش و بود موقع راه رفتن می لنگید. این تنها مسئله ای بود که علاوه بر کوتاهی قدش حالش را بد میکرد. زیبا نبود اما لااقل به ظاهر محکم بود. در سی و چند سالگی هنوز مجرد بود و مسافتها دور از خانواده زندگی میکرد. به خانه رسید، به شدت عرق کرده بود، مانتوی سورمه ای اداره را از تن بیرون آورد و مقنعه را با حرکت یک دست در نهایت بی حوصله گی از سر بیرون کشید. موهایش بهم ریخته و بر اثر اصطکاک تارهایش در هوا سرگردان و کشِ موی پولک دارش پشت سرش کمی شل و یکوری شده بود . جوراب و شلوار ش را بیرون آورد و به همراه بقیه لباسها در ماشین لباسشویی چپاند و ماشین را روشن کرد . همانطور نیمه عریان به طرف یخچال رفت و بطری آب را بیرون آورد و قل قل قل قل سر کشید . نفسش کمی جا آمد. خسته و کلافه بود. زیر کتری را روشن کرد . امروز دوباره با احمدی سرِ پرونده شرکت شوکران جدل داشت . البته خوب میدانست شرکت شوکران بهانه ای بیش نبود . احمدی برای چندمین بار با تلفن اداره مزاحم او شده به بهانه های جور واجور او را به خانه ی مجردیش دعوت کرده بود . انگار حالا که او تنها زندگی میکرد باید به خواسته ی هر بی سر و پایی جواب مثبت میداد و احمدی از آن بی سر و پاها بود .حوله را از چوب رختی برداشت و یکراست به حمام رفت .دوش آب را ولرم کرد و زیر دوش ایستاد و اشکهایش را رها کرد : خانم مرادی انقدر سفت نباشید فقط یک مهمانی دوستانه است با تعدادی از همکاران و دوستان قدیمی . با ما باشید قول میدهم به شما بد نگذرد . مردک جلنبر حد و حدود خودش را نمیدانست . سعی کرده بود مودبانه جواب رد بدهد : ممنونم آقای احمدی من عادت به مهمانی های مجردی ندارم . احمدی پوزخند زده بود: طوری میگویید عادت ندارم که انگار چهارده ساله هستید و روستا نشین . خوب نیست زن انقدر ساده باشد. خانم اهل هر کجا هم که بوده باشید در حال حاضر پایتخت نشینید و باید با آداب و رسوم پایتخت آپدیت شده باشید . خشمش را پشت تلفن قورت داده بود : ترجیح من این است که با بی بند و باری شما خودم را آپدیت نکنم جناب احمدی و گوشی را محکم روی دستگاه کوبیده بود بطوری که خانم فراهانی دو میز آنطرف تر از جا پرید : چه خبر است خانم مرادی؟ تلفن شخصی نیست که این شکلی خشم خود را بر سرش خالی میکنید .
دوش رابست و بیرون آمد . حوله را دور خودش پیچید و به طرف اتاق راه افتاد کاش میتوانست همان لحظه گوشی را در حلقوم خانم فراهانی فرو کند. زنک فضول خبر را به گوش مدیریت رسانده و باعث شده بود تا به او تذکر بدهند که :لطفا بیشترمراقب وسایل شرکت باشید آسیب به هر وسیله باعث کسر از حقوق شما میشود. لباسهایش را پوشید و موهایش را بین حوله پیچید . لباسها ی شسته شده را روی بند رخت پهن کرد. به آشپزخانه رفت و تی بگ را از کشو بیرون آورد .حوصله دم کردن چای را نداشت از آن گذشته انقدر خسته بود که تحمل دم کشیدن چای را هم نداشت. حلوا ارده را با ظرف نان از یخچال بیرون آورد، با لیوان چای درون سینی گذاشت و به اتاق برگشت . تلویزیون را روشن و شبکه ها را کمی بالا و پایین کرد چیزی جز تکرارِ تکراری های تکراری نداشت ، فقط در حد اینکه صدایی داخل خانه باشد خوب بود .چای و حلوا ارده اش را با نان بیات خورد و سینی را عقب هل داد و همانجا دراز کشید. خسته تر از آن بود که بفهمد چه موقع خوابش برد .
صبح که به اداره رسید اوضاع کمی غریب بود . دوازده نفر از کارمندها غیبت داشتند که احمدی هم جزو آنها بود. مدیر با کلافگی یکی یکی اتاق ها را بررسی میکرد تا بفهمد چند نفر دیگر غیبت دارند . چشمش که به مرادی خورد گفت : خدا رو شکر فکر کردم شما هم بعله. مرادی متعجب پرسید: ببخشید ولی این یعنی چه ؟ مدیر گفت : یعنی فکر کردم شما هم در دار و دسته ی احمدی هستید و الان در بازداشتگاه به سر میبرید. مرادی شاخک هایش تکان خورد : چطور؟ اتفاقی افتاده . مدیر بی جوابی بیرون رفت و فراهانی پاسخ داد : دیشب منزل احمدی پارتی بوده آنهم پارتی آنچنانی، گویا همسایه ها از سر و صدا به پلیس شکایت کردند و پلیس هم سر بزنگاه همه دوستان را موقع…. با پوزخند ادامه داد: خوردن و کشیدن بعضی چیزها دستگیر کرده و از دیشب همه در بازداشتگاه به سر میبرند. چند نفری البته با قید وثیقه دیشب را در منزل خوابیدند اما تعدادی … دیگر صدای فراهانی فضول را نمی شنید. فقط به این فکر میکرد چقدر خوب که با آداب و رسوم پایتخت آپدیت نشده و هنوز ساده بود.
✍نرگس_صدری
داستان کوتاه
زن ساده
از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت میکند. ما به جای ساختن کتابهای سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار میکنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان میسپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه میدهیم.
خدمات ما شامل چاپ کتابهای شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایاننامه به کتاب است.
انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.
09393353009
09191570936
#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر