اثری از نجمه نیک نژاد از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
چشم بازکردم،لبخند دلنشینت را دیدم. قدمبرداشتم،شوق بیامان چشمانت را نظاره کردم. لب به سخن گشودم،عشوههای بیاندازه لبانت سرازیر شد. به درس رسیدم،سرمست از قدوبالای رعنا،گامهایم را شمردی و چشمهایت بدرقهراه شد.. شبهای زمستان با صدایی مهربان دیکته میگفتی و با عشق مینوشتم. شعر و قصهروزگار برایم میخواندی و نوای زندگی تکرار میکردم. بوی نانتازه صبحانه،خورشت خوشمزه ناهار و طعم خوش شام،برایم مهیا بود. شببر بالینم مینشستی،دستانت لای موهایم پایین میآمد و نرمشزنانهات،مهر را در وجودم میریخت. هربار غم داشتم،مرهم بودی و هربار شادی میآوردم،همدم میشدی. حالا که بزرگتر و جاافتادهتر شدهام، هنوز هم به دستانت،به مادر گفتنهایم، به شانههای تکیهگاهت،به...