چهره ات را که می بینم
ساناز جان… چهرهات را که میبینم، انگار جهان برای لحظهای یادش میرود شلوغ باشد. همهچیز آرام میشود؛ نه از جنس سکوت سرد، از جنس آرامشی که بعد از گفتن یک «دوستت دارم» عمیق مینشیند روی دل. نگاهت، آنطور که رو به بالا رفته، شبیه نگاه کسیست که فقط نمیبیند؛ فکر میکند، خیال میسازد، رؤیا را لمس میکند. در چشمهایت یک «بعداً» هست، یک وعدهی نانوشته، یک داستانی که هنوز شروع نشده اما پایانش معلوم است: دلبردن. ابروهایت قاب نگاهتاند؛ نه اغراقآمیز، نه خجالتی. انگار با دقت کشیده شدهاند تا هر احساسی که از چشمانت عبور میکند راهش را گم نکند....