قلم شما

چهره ات را که می بینم

ساناز جان… چهره‌ات را که می‌بینم، انگار جهان برای لحظه‌ای یادش می‌رود شلوغ باشد. همه‌چیز آرام می‌شود؛ نه از جنس سکوت سرد، از جنس آرامشی که بعد از گفتن یک «دوستت دارم» عمیق می‌نشیند روی دل. نگاهت، آن‌طور که رو به بالا رفته، شبیه نگاه کسی‌ست که فقط نمی‌بیند؛ فکر می‌کند، خیال می‌سازد، رؤیا را لمس می‌کند. در چشم‌هایت یک «بعداً» هست، یک وعده‌ی نانوشته، یک داستانی که هنوز شروع نشده اما پایانش معلوم است: دل‌بردن. ابروهایت قاب نگاهت‌اند؛ نه اغراق‌آمیز، نه خجالتی. انگار با دقت کشیده شده‌اند تا هر احساسی که از چشمانت عبور می‌کند راهش را گم نکند....
آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟