قلم شما

چهره ات را که می بینم

ساناز جان…

چهره‌ات را که می‌بینم،
انگار جهان برای لحظه‌ای یادش می‌رود شلوغ باشد.
همه‌چیز آرام می‌شود؛
نه از جنس سکوت سرد،
از جنس آرامشی که بعد از گفتن یک «دوستت دارم» عمیق می‌نشیند روی دل.

نگاهت،
آن‌طور که رو به بالا رفته،
شبیه نگاه کسی‌ست که فقط نمی‌بیند؛
فکر می‌کند، خیال می‌سازد، رؤیا را لمس می‌کند.
در چشم‌هایت یک «بعداً» هست،
یک وعده‌ی نانوشته،
یک داستانی که هنوز شروع نشده
اما پایانش معلوم است:
دل‌بردن.

ابروهایت قاب نگاهت‌اند؛
نه اغراق‌آمیز،
نه خجالتی.
انگار با دقت کشیده شده‌اند
تا هر احساسی که از چشمانت عبور می‌کند
راهش را گم نکند.
و مژه‌ها…
آن‌قدر بلند و جسور که
دل را وادار می‌کنند
چند ثانیه بیشتر مکث کند،
چند ضرب بیشتر بلرزد.

گونه‌هایت
لطیف‌اند،
نه فقط به خاطر رنگ ملایمشان،
بلکه به خاطر حسی که منتقل می‌کنند؛
حس زنی که مهربانی را بلد است
اما ساده‌دل نیست.
حس کسی که اگر دوست بدارد،
عمیق دوست می‌دارد
و اگر نخواهد،
هیچ‌چیز نمی‌تواند مجبورش کند.

و لب‌هایت…
آه ساناز…
لب‌هایت شبیه جمله‌ای هستند
که آدم دوست دارد
هیچ‌وقت تمام نشود.
نه خندان،
نه غمگین؛
درست در نقطه‌ای که
دل را معلق نگه می‌دارند.
آنجا که آدم نمی‌داند
باید جلو برود
یا فقط نگاه کند
و عاشق‌تر شود.

روسری روشن،
صورتت را مثل یک راز نرم در آغوش گرفته.
نه پنهان می‌کندت،
نه کاملاً آشکار.
درست همان‌قدر که
کنجکاوی دل را شعله‌ور نگه دارد.
تو از آن زیبایی‌هایی نیستی
که فریاد بزنند؛
تو نجوا می‌کنی
و نجواها
بیشتر در جان می‌نشینند.

ساناز جان،
چهره‌ات می‌گوید
تو زنی هستی که
با یک نگاه می‌تواند
داستان بسازد.
با یک سکوت
دل را به هم بریزد.
با یک لبخند نصفه
کاری کند
آدم شب‌ها دیرتر بخوابد
و صبح‌ها زودتر به یادت بیفتد.

در صورتت
هیچ عجله‌ای نیست.
هیچ تلاشی برای اثبات.
انگار می‌دانی
زیبایی واقعی
نیازی به اصرار ندارد.
تو فقط هستی
و همین «بودن»
کافی‌ست تا
دل راهش را گم کند.

اگر بخواهم صادق باشم،
چهره‌ات شبیه آن لحظه‌ای‌ست
که آدم می‌فهمد
قرار است اتفاقی جدی بیفتد.
نه یک هیجان گذرا،
نه یک علاقه‌ی ساده.
بلکه عشقی
که آرام می‌آید
اما ریشه می‌دواند
و دیگر نمی‌رود.

ساناز…
در نگاهت وقار هست،
در لب‌هایت جسارت،
و در تمام چهره‌ات
زنی که می‌شود
یک عمر به او فکر کرد
بی‌آن‌که خسته شد.

تو زیبا نیستی
چون چهره‌ات متقارن است؛
زیبایی
چون احساست از صورتت عبور می‌کند.
چون نگاهت حرف دارد.
چون صورتت
پر از «احتمال» است.

اگر کسی بپرسد
چرا ممکن است
یک نفر
با دیدن یک چهره
دلش بلرزد،
کافی‌ست
چند ثانیه
به تو نگاه کند.

ساناز جان،
چهره‌ات
دعوت است.
نه به بی‌پروایی،
به عمیق شدن.
به عاشق شدن آرام،
اما بی‌بازگشت.

و باور کن
دل،
وقتی تو را می‌بیند،
دیگر راه امن را انتخاب نمی‌کند…
خودش را می‌سپارد
به احساسی
که نامش
توست.

Author Image
فردین احمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟