داستانی از نازنین معصومه عسگری از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
به نام خدایی که در این نزدیکیست
✨️🐞کفشدوزک زرگر🐞✨️
کفشدوزکی همراه با دو پسرش دریک خانه پرماجرا و زرق و برقی درمیان یکی از جنگلهای بزرگ و سرسبز زندگی می کردند
خاله کفشدوزک که کارش دوختن کفشهای حشرات بند پایان بیشه بودحشرات به او میگفتن چه نوع و مدل کفشی دوست دارند وخاله کفشدوزک هم کفشهارا زود برای انها آماده میکرد و پسرانش سفارش مشتری هارا بدست صاحبانشان می رساندند.
اما چون کفشدوزک به طلاو رنگ طلایی علاقه زیادی داشت درهر مدل از کفشها رنگ طلایی استفاده میکرد وزیبایی کارش را دو برابر میکرد البته ازنظر خودش اینگونه بوداین کارش باعث نارضایتی مشتریهایش شده بود ولی مشتری های بیچاره جز مدارا چاره دیگر نداشتند چون کفشدوزکی وجود نداشت که برایشان کفش بدوزد خاله کفشدوزک از نخ ابریشم طلایی رنگ در دوخت کفشها استفاده میکرد که خیلی گران بود وبه همین خاطر مجبور بود کفشهارا به قیمت گرانتری بفروشد دومین دلیل نارضایتی حشرات ،گرانی کفشها بود ولی مگر میشد خاله کفشدوزک را قانع کرد تا از ابریشم طلایی در دوخت کفش ها استفاده نکند حشرات بیچاره هم از روی ناچاری از خاله کفشدوزک و پسرانش کفش می خریدندوخاله با پول کفشها برای خود طلا میخرید او حاضر بودچیزی نخورد تا بتواند طلاو وسایل براق و طلایی رنگ بیشتری بخرد
خاله کفشدوزک میخواست برای طلا هایش مکان امنی درست کند و برای اینکار مجبور شد مقداری از طلاهای نازنینش را بفروشد اما دل کندن برایش آسان نبود باخودش کلی کلنجار رفت تا توانست دل بکند ودرآخر به طلا فروش سفارش کرد که به کسی طلاهایش را نفروشد تا بتواند سر فرصت آنهارا خودش بخرد.
با فروش طلاها خاله کفشدوزک آنقدر خسیس شده بود که حتی به پسرانش پولی برای رساندن سفارش مشتری ها نمیداد آنها را مجبور میکرد پیاده کفشهارا به دست صاحبانشان برسانند با این اوضاع پیش امده حسرت خوردن یک شته بستنی به دل پسران خاله مانده بود او حتی مبلغ ناچیزی برای خرید یک شته بستنی را به آنها نمیداد پسران خاله ازاین بابت ناراضی بودند و هر روز با کلی غر و نق زدن به جان خاله مشغول کار میشدن اما کو گوش شنوا که بشنود
کار هر روز خاله کفشدوزک شده بود شمردن طلاهایش ،صبح ها بانگاه کردن به زرق و برق طلاهایش انرژی میگرفت و خود را سخت درگیر دوخت ودوز میکرد و شبها باشمردن آنها و اضافه شدن به تعداد طلاهایش حکم قرص خواب را برایش داشت
ظاهر زندگی خاله کفشدوزک چنان زرق و برق داشت که برای خیلی ها حسرت شده بود کلاغهای محل به طلا ها وبراقیت خانه اش حسودی میکردند و آرزو داشتند چنین زندگی را داشتند اما غافل از اینکه خاله کفشدوزک با زیاده خواهیش آسایشی برای خود و پسرانش باقی نگذاشته وزندگی را برای آنها جهنم ساخته است کلاغ ها سعی میکردن خاله شکار کنند و بخورند تا همچون او بدرخشند و طلایی رنگ شوند اما چون خاله خودش را از طلا پوشانده بودنمی توانستند اورا شکار و بخورند
یک روز که خاله سخت درگیر دوخت ودوز بود ازحال رفت و روی زمین افتاد نای حرکت کردن نداشت مدتی بعد بیهوش شد پسرانش با دیدن مادرشان ناراحت شده و ترسیدن آنها فکر کردند چراغ زندگی مادرشان خاموش شده و دیگر مادر خود را ازدست داده اند با صدای شیون و گریه پسران همسایه ها به لانه آنها آمدندومتوجه خاله بی جان در کف خانه شدن یکی از همسایه ها نزدیک خاله شد و نبضش را گرفت نبض ضعیفی را حس کرد وبه همه گفت نترسید خاله زنده است نگران نباشیدو سریع دکتر خبرکنید خیلی زود دکتر بالاسر خاله آمد دعوا و درمانش کرد وکم کم داروها اثر کرد و خاله به هوش آمد ولی جانی در بدنش نمانده بود تا بتواند روی پاهایش بایستد ننه سنجاقک برایش سوپ شته آورد و قاشق به قاشق سوپ را به خاله خوراند ننه سنجاقک وقتی دید خاله حالش بهتر شد ازش خواست تا خوب به حرفایش گوش کند ننه گفت قصد دخالت در زندگیش را ندارد ولی نمی تواند به عنوان یک بزرگتر فقط تماشاگر باشد ننه سنجاقک به خاله گفت راهی که در پیش رو گرفتی آخرو عاقبت ندارد درست است کار جوهره وجود هر موجودی هست اما به اندازه، هر چیزی حدی دارد باید تعادل هر کاری حفظ شود با این زیاده خواهی ها مقصد جز تباهی ونابودی نیست باید طوری کارکرد که درکنارش به آسایش رسید توقعات باید پائین بیاید تا زندگی بهتری تجربه شود
کفشدوزک آهی کشید و گفت من خودم لحظه ای که روی زمین افتادم فهمیدم جز سلامتی وبچه هام چیزهای دیگر هیچ ارزشی ندارد خودم به تک تک حرفات وقتی که روی زمین بی جان افتاده بودم رسیدم نه طلاهام ونه چیزی کمک حالم نشد من به خود و بچه هایم ظلم کردم کاش فرصت جبرانی برایم باشد میخواهم مابقی عمرم را به خودم سخت نگیرم نه تنها خودم بلکه به پسرانم فرصت دوباره خواهم داد
ننه سنجاقک کفشدوزک را به آغوش گرفت وبه او گفت بهتر است دیگر کار را به جوانان موکول کند مابقی عمرش را از دست اورد های چند ساله اش بهره ببرد وبعد از خاله خداحافظی کرد وبه خانه اش رفت
فردای آن روز خاله پسرانش را صدا زد و به آنها گفت میخواهد دوخت و دوز کفشها را به آنها واگذار کند و از پسرانش بابت مدتی که از آنها غافل شده بود عذرخواهی کرد و گفت میخواهد با طلا هایش یک مغازه زرگری افتتاح کند پسران خاله با شنیدن حرفهای مادرشان خوشحال شدند وبه مادر خود قول دادند تمام تلاش خود را خواهند کرد تا کفشدوزکهای نمونه حشرات بیشه شوند وبه مادرشان در راه اندازی زرگری کمک کنند
خاله کفشدوزک با کمک پسرانش مغازه زرگریش را افتتاح کرد از آن روز به بعد دیگر کسی خاله را به نام خاله کفشدوزک صدا نمی کرداورا خاله زرگر می خواندند زندگی خاله کفشدوزک ببخشید خاله زرگر و پسرانش پر نشاط تر از قبل شد و زندگی شادتری را تجربه کردند🐞.
🐞پایان🐞
نازنین معصومه عسگری
از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت میکند. ما به جای ساختن کتابهای سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار میکنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان میسپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه میدهیم.
خدمات ما شامل چاپ کتابهای شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایاننامه به کتاب است.
انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.
09393353009
09191570936
#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر