داستانی از فاطمه رشیدی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
داستان: طعم سادگی ژل را کف دست هایم ریختم و به لای موهای خرمایی لَختم کشیدم، آنقدر فکر و ذهنم مشغول بود که فراموش کرده بودم نیم ساعتی هست مدام با دست هایم موهایم را میکشم، نگاهم را به آیینه دوختم و از دیدن خودم وحشت کردم. باورم نمیشد این من باشم! تصورش نیز برایم شبیه یک خواب بود. آستین های لباسم را بالا کشیدم و با آرامش و بی عجله مشغول تا زدن شدم؛ وقتی سرم را بلند کردم که دکمه های تی-شرت قهوهای ام را ببندم از آیینه نگاهش را دنبال کردم و به زخم عمیقی که ر...