اثری از غزاله اکبری از هنرمندان انتشارات حوزه مشق
در میانهی تالاری از نور و ساز،
تو بودی و من، غرقِ آن رازِ ناز.
لبخند تو، آغازی از والسی نرم،
که میرقصید با دل، میانِ آواز.
صدای چلچراغها بر شانهات،
طلسمی زِ مهتاب، بر خانهات.
تو گفتی “بمان”، من شدم ریشهدار،
در آن لحظهی جاودان، بیقرار.
نگاهم،تو را با سکوتش سرود،
و قلبم تو را بیصدا کرد، بود.
نه شب را خبر بود، نه صبحی پدید،
فقط رقص ما بود و شوقی شدید.
تو در حلقهی نور، چو مه در حریر،
دلم را ربودی، به لبخندِی زیبا ، ای عزیز
-غزالهاکبری
خیلی زیبا بود دختر هنرمند