داستانی از زینب ابراهیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
(قاب عکس زنده)
هوا سرد بود، خیلی سرد… برای لحظه ای آرزو کردم کاش میشد به دوران بی دغدغهی کودکی برگردم تا می توانستم هر چقدر که می خواهم، بخوابم و فقط بخوابم، بخوابم و استراحت کنم…!
دوست داشتم زمان متوقف شود و عقربه ها آرام تر حرکت کنند.
سرم را از زیر پتو در آوردم و به ساعت نگاه کردم.
هوا هنوز تاریک و ساعت حدود پنج بود، با خوشحالی وصف نشدنی و با خیالی آسوده دوباره خوابیدم.
نمی دانم چقدر گذشت که به یکباره از خواب پریدم. آسمان به طور کامل روشن شده بود اما عقربه ها همچنان روی عدد پنج بودند. گویی ساعت، مُرده بود!!
از جا بلند شدم و روی لبه ی تخت نشستم. خیلی سریع ساعت مچیام را از درون میز بیرون آوردم و به صفحه اش نگاهی انداختم. وای خدای من… ساعت نزدیک نُه بود!
در حالیکه باید راس ساعت هشت، سر کار حاضر می شدم. با عجله آبی به صورتم زدم. پالتو و کلاهم را پوشیدم و شال گردن را دور صورتم پیچیدم.
با سرعت از پله ها پایین رفتم تا بیش از این دیر نشود اما… نزدیک در ورودی یک دختر حدودا پنج ساله ایستاده بود که نمی دانستم کیست و از کجا آمده!
با دیدنش سرعتم را در پایین رفتن از پله ها کم کردم و در حالیکه به اطرافم نگاه می کردم به او نزدیک شدم و پرسیدم: تو کی هستی؟ تو خونه ی من چه کار می کنی؟ چطوری اومدی تو خونه؟ مگه در قفل نبود؟!
قبل از اینکه کودک چیزی بگوید در ورودی را چک کردم و متوجه شدم که در قفل است!
پالتو، کلاه و مدل بستن شالش عین من بود!
با تعجب سوالم را دوباره تکرار کردم: تو کی هستی؟ اینجا چی می خوای؟
با کلافگی ادامه دادم: ببین من دیرم شده، خیلی سریع باید برم و به کارم برسم، پس بهتر زودتر بهم بگی کی هستی و چی می خوای…
اما او فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت!
چشمانش، چشمانش… برایم آشنا بودند! انگار آن نگاه را می شناختم اما نمی دانستم کیست یا چه می خواهد!
با بی حوصلگی به شکل دو زانو رو به رویش نشستم و پرسیدم: متوجه میشی چی میگم؟ تو کی هستی؟ از من چی می خوای؟
اما باز هم جوابی دریافت نکردم…
من که دیرم شده بود و عجله داشتم، بلند شدم و با تندی، بی قراری و صدایی بلند گفتم: من باید برم، دیرم شده، از خونه ی من برو بیرون… چرا نمیگی کی هستی؟!
دختر بچه نفس عمیقی کشید و نگاهش را از من برداشت، در ورودی را باز کرد و با صدای کودکانه اش گفت: اما تو نمی تونی بری، چون برف باریده و همه ی راه ها بسته شده!
با تعجب به برفی که باریده نگاه کردم و زیر لب با خودم گفتم: کِی اینقدر برف باریده؟! کِی راه ها بسته شده؟!
دخترک با همان نگاه آشنا پاسخ داد: همون موقع که آرزو کردی کاش به دوران کودکی بر می گشتی تا می تونستی بی دغدغه بیشتر بخوابی… خب، حالا می تونی اینکارو بکنی!
خیلی سریع پرسیدم: تو چطور از این آرزوی من خبر داری؟! اصلا اگر راه ها بسته است، پس چه شکلی وارد خونه ی من شدی؟ تو کی هستی؟
شدت کولاک برف آن قدر زیاد بود که در خود به خود بسته شد! با بسته شدن خود به خودی در ناگهان جا خوردم و برای لحظاتی، به در نگاه کردم و دوباره به سمت دخترک چرخیدم و پرسیدم: تو کی هستی؟
او به سمت میز عکس ها که کنار شومینه بود، رفت و یک قاب عکس که مربوط به دوران کودکی ام میشد را برداشت، نگاهی به آن کرد؛ به سمتم آمد و آن را به من داد. با دیدن آن عکس، شال را از جلوی صورتم کنار زدم و گفتم: این سن، بهترین دوره ی زندگیم بوده… خب، حالا برای چی این قابُ برداشتی و بهم دادی؟!
من ازت پرسیدم تو کی هستی و از من چی می خوای؟
دخترک شال را از جلوی صورتش کنار زد و جواب داد: من خود تو هستم، من همونی ام که هر شب به عکسش نگاه می کنی و باهاش حرف می زنی. من همون دخترک در قابم! تو با این عکس، تو با من… بخشی از خودت حرف میزنی اما نمی دونی که من همیشه و همه جا همراهتم! تو فکر می کنی اون قاب عکس، اون تصویر از خودت فقط برای گذشته یا کودکی بوده… اما من همیشه و همه جا، همراهتم! اما خیلی وقت ها حواست به من نیست اینکه شب ها هم با اون قاب کوچک حرف میزنی از روی تنهایی یا خاطرات خوب اون دوران هست و به خاطر دوست داشتن من نیست…!!
به دخترک نزدیک شدم… باورم نمیشد، خودم را ملاقات می کردم! دو زانو جلویش نشستم، در حالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود؛ پرسیدم: اجازه میدی بغلت کنم؟!
دخترک لبخندی زد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
این درخواستم که باعث شده بود لبخند به چشمان و لب دخترک بنشیند، بعد از مکث کوتاهی؛ همانطور که اشک می ریختم خودش را در آغوش من انداخت. ملاقات با کودکی خودم، لحظه ی عجیبی بود! دوست نداشتم این لحظه تمام شود… یک صدا در گوشم حس کردم که می گفت: من همیشه و همه جا درونتم، فقط کافیه صدام کنی یا بخوای باهام حرف بزنی، بهت گوش میدم… من نیاز به مهربانی و توجه دارم و دوستت دارم…
تو هم اگر دوستم داری، فراموشم نکن و سعی کن حواست بهم باشه!
چشمانم را که باز کردم، دخترک نبود و من خودم را در آغوش گرفته بودم و اشک می ریختم. نگاهی به قاب عکس در دستم انداختم و آن را روی قلبم گذاشتم و بعد از دقایقی، بلند شدم و به اتاق رفتم تا مثل دوران کودکی بی دغدغه بخوابم!!!
(پایان)
(نویسنده: زینب ابراهیمی)
لینک ارتباط در بله:
https://ble.ir/hooze_mashg
لینک ارتباط در ایتا
https://eitaa.com/hooze_mashg