اثری از طیلاا از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
(((طیلاا در آینه)) دیرگاهیست ، در آینه میبینمت نه . خود منی__ و حیرانم،حیرانِ نگاهکه هنوز ازمن نمیگذرد دامنت پاک تر از سپیده دم نیلوفران. اما آمدی... آه ..آمدی با آتش عشق که سوخت در رگ های من و مرا ساخت از خاکستر خودت... آه از ناله، از نام، از طیلاا طوطی وار نامت را میگفتم تا نان شود، تا لب هایم جرعه ای از لبخندت بچشند. عشق ،نان نبود...عشق زَهر بود . شیرین اما مرگبار آسا میگویند دیوانه بودم آری آری آری ویرانه گشت بودم . مجُستم تورا .که در خاکستر نشان تو بود، و دودش عطر تَن طیلاا...