اثری از روشنا ورزشی از شاعران انتشارات حوزه مشق
«قهوه در کافه ی متروک» امروز، یادم آمد که همین «اکنون» تمامِ سهمِ من از زندگیست. نه از جنسِ طلوعِ دوباره، که از حضورِ ناب. گویی از خوابی فراموششده برمیخیزم، با پذیرشِ «اینک» در مشتِ گرهکردهام. گذشته غبارِ راهیست که پشتِ سر مانده، دیگر نه وسوسهی بازگشت، نه سنگینیِ حسرت. فقط ندای رقصیدن و غرق شدن در مسیر. در کفِ دستانم، آتشِ داغِ قهوه، در آغوشِ کافهای متروک، و عطرِ کتابی قدیمی که میشناسد نامم را. این، احیایِ نبضِ زندگیست. و در این میان، چشم به راهِ پاییزم؛ دلخوش به بویِ خاکِ نفسکشیده از باران، به تبِ داغِ فنجان، به...